من، مظهر و...الباقی_(درحال ویرایش...)
تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
من، مظهر و...الباقی_(درحال ویرایش...)
نظرات

من ، مظهر و... الباقی

مهردادمیخبر

(تقدیم به همسر سفرکرده ام که ناگهان پرنده ای شد و پرواز کردو...رفت.)

-----------------------------------------------------------------------------------

                      ۱ -(حسرت خوران)

مظهرمیگوید:شکرگذارباش نادر؟...تونخستین نفری هستی که میتوانی  مکتوبی به بیرون ازاینجابفرستی.من ازبابت این امتیازوامکان خارق العاده واقعاخوشحال و شکرگذارم. بارهاازخودم پرسیده ام:چرامن؟ از دوستان وهمراهانم که میپرسم هیچکس یادش نمیآیدکه این کار-یعنی نوشتن مطلب وارسال آن به بیرون این محیط -مسبوق به سابقه بوده باشد .مظهرمدام وباهیجان میگوید:نادر،هیچ میدانی که این قدرت واین امکان استثنایی خوشبختی بزرگیست؟ .تو برای ارتباطی مجازشناخته شده ای که معجزه گونه است...نه..چرامعجزه گونه؟این توانایی حقیقتا یک معجزه است.مظهرمدام از من خواهش میکند که  ازاین امکان و فرصت طلایی استفاده کنم چون معتقداست خیلیها تشنه دانستن چیزهایی هستند که پیرامون ما دارد رخ میدهد.

                              *         *         *

اینجا جوآرام وجذابی دارد.زیبا،سبک  وگرم.نمیدانم بااین دامنه محدود کلمات چگونه میتوانم نامه هایم را بنویسم.مشکل من از همین ابتدای نوشتن، عدم قدرت و کارآیی کلمات رایج و موجود برای توصیف این محیط و تصاویرو جریانات آن است ولی عجالتا فکر کنم همین سه کلمه برای توصیف فضای اینجا کافی باشدویک چیزهایی رابه احساس شما منتقل کند ولی بهتراست سعی کنید خودتان هم از نیروی ذهن ،قدرت تجسم و خاصیت کشف وشهودی که دربطن تمامی ماآدمها به ودیعه نهاده شده بهره ببریدتاشاید به فهم بالاتروحقیقی تری ازفضاو محیط اینجا دست بیابید.اینجارااگریک سرزمین بنامیم ،سرزمینیست که آدمها همگی قبل از هجرت ویاسفر،درسرزمینهای پیشینشان همدیگر را میشناخته اند.شناختشان ازهم براساس شناخت حسی و محبت متقابل بوده است ،نه صرفا ارتباطاتی مکانیکی که برپایه معاملات و بده بستانهای مادی استواربوده.بسیاری اززوجها.حتی زن وشوهرهایی که یک روز راهم بی مرافعه نگذرانده اند اینجا با هم هستند و البته درحال حاضر به تمامی آن اختلافات میخندند ومتعجبندکه چراآنوقتهاآنهمه توی سروکله هم می زده اند و یکدیگر را میچزا نده اند! خیلیهاشان را میبینم که تنگ هم نشسته اند و در مورد پوچی ومسخره بودن اختلافات سابقشان بحث میکنند ومدام از همدیگر،خجلتزده و مهربانانه معذرت میخواهند.حسرت شدیدی دارندکه چرا درمکان قبلی نمیفهمیدند عاشق همند.آخ که این حسرت چقدر داردعذابشان میدهد!

یک بار مظهررادیدم که به زوجی نزدیک شد و هنگامی که داشتند آه حسرت سرمیدادندبه آنهاگفت:عزیزان،عشاق سینه چاک! حقیقت این است که آنجا مکان مهرورزی نبوده .آنجا جائی بود که خواهش های تن عشقهائی میآفریده حباب گونه .و عشق های حقیقی درپس آن حبابهای ناپایدار پنهان میمانده اند وچون فقط هنگامی که تن میشکند حباب هم میشکند،شما هرگز متوجه آن عشق های اصیل نشده اید.

دو دوست اینجا هستند که قبلا خیلی یکدیگر را قبول داشته اندومشتاق دیداریکدیگربوده اند.البته آندو حالا هم همینطور هستند.دو دوست دیگر هم کمی آنسوتر شان هستند که باوجودروابط پرتنش سابقشان بااین دو در یک ردیف و طبقه قراردارند.من ابتدا از هم ردیف بودن این چهارنفردر تعجب بودم چون این دوتای دومی قبل از آمدن به این سررمین شرکای تجاری هم بوده اند،همدیگر را در محیط کاری هرگز بطورکامل قبول نداشته اندوهمیشه باهم درنزاع بوده اند.آن ها ددکمال تعجب حالا با هم خیلی صمیمی وخوب هستند،بدون هیچ جروبحث و اختلافی روزگارشان به سیروسیاحتهای دونفری میگذرد.مظهریک بار به این دو دوست که خودشان هم دعواها اختلافات سابقشان را باورندارند و گمان میکنند همه اش خواب و خیال بوده گفت:شما ازنوع(دوستان معامله گر)بوده ایدولی حقیقت این است که اگرجذب هم شده و معامله وتجارت بادوامی را پایه گذاری کرده ایدبه این دلیل بوده است که یکدیگر را دوست داشته اید،دوست داشتنی که درپس حباب ناپایدارنیازبه معامله وکسب پول پنهان شده بوده وشما متوجهش نمیشده اید،وگرنه چه دلیلی داشته که سالیانی دراز باوجوداختلافات و دعواهای بسیار با هم مانده وشراکتتان را ادامه داده اید؟

راستی ...از مظهربگویم.من نمیدانم او در حقیقت کیست،چه مقام و منزلتی دارد و اینجا چه کاره است ولی مثل یک ناظرآگاه و فعال میان آدمهامیچرخد،باآنهاصحبت میکندونظراتش را بی پرده میگوید.انتقادمیکند.دلداری میدهد.سرزنش میکندولی هرچیزی که میگوید درست است و بنظر من باید جملاتش را با آب طلانوشت،درقابی از طلا گذاشت و بامیخ وزنجیری از طلا به دیوار نصب کردوروزی هزار بار آن ها را خواند تا ملکه ذهن شوند.

          *           *           *

اینجا هرکس، هرجور که عشقش میکشد زندگی میکند.توی هر خانه ای که موردپسندش است مینشیندوباهرکس که باب میلش است مراوده و نشست و برخاست میکند.بقول مظهر:هرشخصی جایگاه وعلائق وگروه دوستانش راقبلا بادلش انتخاب کرده.

اینجاازیک چیزهایی دلم میگیرد.برایم سخت است که بگویم چه چیزهائی، ولی یک جایی آنسوی غبارها ،دردوردست .زیرنوری زرد و دلگیر دیوارهایی هست بسیاربلندوصاف وزیرآن دیوارها فضایی هست غبارآلودتراز فضای مابین اینجا و أنجا.اکثر مواقع سعی میکنم به آن محیط دلگیر نگاه نکنم ولی چون به آنجا و آدمهایش خیلی فکرمیکنم گاهی ناگزیر نگاهم به آنسو میافتدودلم سخت میگیرد.آنجاآدمهایی وجوددارند تنهاومبهوت که تمام هیکلشان خاک آلوداست و بغضی ابدی گره های بزرگ توی گلویشان انداخته.هروقت که دهانشانرا باز می کنند برای ایراد یک کلمه ،بغض هنگفتی در  گلویشان هست که نمیگذارد لب باز کنند .چشمشان از اشک پر می شود .اشکی که فورا باغبارغلیظ درمیآمیزد ومثل دوغابی از گل روی گونه هایشان جاری میشود.

مظهربه آنهالقب( اسیران تن) داده است.به تعبیرمظهرآنهاکسانی هستند که نمیدانندعشق ودوست داشتن چیست .آنقدرسرگرم رسیدگی به نیازهای تن وبدن بوده اند که به درکی که میبایست میرسیدندنرسید اند.حالاهم تنهاهستندوکسی ر انمیشناسند.این خیلی بد است ولی بدترازآن اینست که نمیدانند چرا تا این حدتنها مانده اند.مظهرمیگوید:اینها به آدمها وکلاهرموجودیت دیگری بعنوان ابزارتمتع بدن مینگریسته اندونه چیزدیگری و همین خصوصیت  که در سرزمین قبلی مایه لذت و راحتیشان بوده اکنون بلای جانشان شده وآنان رادچارتنهایی غم انگیزی کرده است.توی این محیط که عشق و محبت اساس حیات است آنها حقیقتا در شکنجه و عذابند.ازمظهرمیپرسم :چرا حالا که همه پرده ها فروافتاده و حقیقت آشکاراست سعی نمیکنند عشق رابفهمند؟.مظهر به تلخی میخندد و جواب میدهد: به تو خواهم گفت چرا ولی این رابدان که برای  اینهاپرده ای فرو نیفتاده و بهیچوجه نمیدانند به چه دلیل در شکنجه و عذابند.

یک وقت یکی از آن اسیران تن باایماواشاره وقدرت ذهن بمن چیزهایی گفت وآنگاه بود که فهمیدم مظهردرست میگوید.اینها کورذهنندوخودشان هم نمیدانند چرا به چنین عقوبتی دچارشده اند .او داشت بمن میگفت:من یک یک کارآفرین بودم و دهها کودک یتیم راارتزاق میکردم چون از آخرتم غافل نبودم ومیدانستم روز حسابی هم هست ولی درعجبم که چرا به این حال ووضع دچارشده ام.

مظهرکه شاهدردوبدل شدن اشارات بین من و آن مرد بود ازمن خواست که برای روشن شدن برخی از ابهاماتم ازاو چیزهایی بپرسم ومن اطاعت کردم.ابتداازاو پرسیدم: تو میدانی که چرا باوجودکارهای خیرخواهانه ات اینچنین وضعیتی داری؟

او جواب داد: بله...یعنی شایدبدانم چرا!...شاید به این دلیل که ادیان الهی راببادتمسخرمیگرفتم ومعتقدبودم که دین بمثابه افیونیست که طبقه بالا دست در اختیار طبقات فرودست گذاشته  و از طریق آن حکمرانی خودرا تضمین و تثبیت کرده است.

به مظهر گفتم:دلیلش راگویامیداند.پربیراه نمیگویداین آدم کافر است و آدم کافرهرکارخیری هم که انجام دهد اجرنمیبرد.مظهر مرابه گوشه ای کشاند و گفت : دوست داشتم خودت جواب سوالت راپیداکنی ولی حالا که داری به بیراهه میروی میخواهم ذهنت را با چندجمله کوتاه روشن کنم.درست است که این آدم چندین یتیم را تحت پوشش داشته ولی دردلش عشق ومحبتی نسبت به آنان نبوده است وفقط وفقط داشته یک معامله انجام می داده مثل سایرمعاملاتی که در کسب و کارش انجام می داده است.درتجارتش پول می داده که جنس و نیروی کار بخرد و در این موردبه خیال خودش پول داده که بهشت بخرد ولی ازاین حقیقت غافل بوده که جهان آخرت جهان معناوعشق است .اگر کارخیری بکنی و آن کاررا با طیب خاطر و میل قلبی انجام ندهی باطل است وبی ارزش.معیار و یکای سنجش ارزش هرعملی ،عشق است نه چیزی دیگر.  

رو کردم بسمتی که محل ایستادن آن آدم غبار گرفته و غمگین بود و خواستم حقیقت رابه او بفهمانم ولی هرچقدر که به ذهنم فشارآوردم نتوانستم .مظهر خندید وگفت: نمیشود نادر جان.امکانش نیست.در آن مکان خاک آلود اذهان سترون هستند ونمیتوان چیزجدیدی فهمید.عشق ورزیدن رانمیشودباایماواشاره به آن آدم آموزش داد.عشق را دراجتماع وبا ارتباطات انسانی میآموزند ولی اودرآن مکان تنهای تنهاست.اودرجایی که مکان تعالی و آموختن بودبقدری خود را در گیر و مشغول مادیات کردکه از عشق غافل ماند.فرصتهای طلایی بسیاری از دستش رفت .آدمهای زیادی سرراهش قرارگرفتند که میتوانست باآنها عشق راحس کند ولی او فقط دنبال انباشتن پول وفراهم کردن منزلتهای پوچ اجتماعی بود.عمرش را برای چیزهایی تلف کرد که حتی ذره ای از آنهارانتوانست با خود به این مکان بیاورد وحالا دستانش بدجوری خالیست.نادر جان تو نمیتوانی به این آدم فقیر کوچکترین کمکی بکنی.

                         ۲ -(اغنیاءو ثروتمندان)

این دومین نامه من است ومن نمیدانم چگونه بدست انسانها خواهد رسید.گرچه، چگونگی آن اهمیتی ندارد .مهم اینست که خوانده شود وکسانی آنرابخوانند که پرسشگروجوینده اندنه سطحی نگر و بی توجه.بعضیها ازکنارکلمات خیلی راحت میگذرند .مثلا کتابی قطوررادرزمانی کوتاه میخوانند و بخود می با لنداز سرعت خوانشی که دارند ولی از مطالب حجیمی که خوانده اند فقط رئوس و سرتیترهایی درخاطرشان نقش میبندد بی آنکه به دانسته هایشان چیزی اضافه شده باشد.بنظر من اگردانش و بینش مطالعه کننده، بعد ازخواندن کتاب  همان دانش وبینش قبل از خواندن باشد،عمل مطالعه بی ارزش بوده وآن کتاب را باید خوانده نشده دانست.

امروز بامظهردرباره ارزش ثروت درجایی که هستیم بحث میکردم .مظهرمیگوید:در اینجا هرچه محبان بیشتری داشته باشی ثروتمندترین.کسانی که محبت بیشتری را نثارموجودات عالم کرده اند قلوب بیشتری را با خود همراه کرده اند و در نتیجه غنیتر و قدرتمندتر هستند.

بیادآنهایی افتادم که در محیط خاک آلود و گرفته روزگارمیگذرانندو سوال کردم:آنها چگونه میتوانندباجذب قلوب، اندکی از خفقان محیط پیرامونشان بکاهند؟ .مظهرسری بعلامت تاسف تکان دادو گفت:نمی‌تواند.او دیگر نمیتواند ثروتمند شود.آنزمان که ساکن زمین بود وابزار مهرورزی را در اختیار داشت وبه تمامی موجودات میتوانست دسترسی داشته باشدغافل بود.درزمان زیستنش روی زمین بدنی داشت کامل .وجودگوش وزبان ودست وپا ومهمترازهمه وجودعده بیشمارارواحی که به سادگی پذیرای عشق ومحبت اوبودندکم نعمتی نبود نادر!...میتوانست بوسیله ابزاری که دربدن خود داشت با آدم های دیگرارتباطات مطلوبی برقراری از تو به ها را جذب خود کند تا حالا در این محل که از کلیه نعمات محروم است تنها نباشد.میتوانست خیلی راحت با همسروفرزندو دوست و همسایه و هرشخص دیگری ارتباطات احساسی درست و سالم و زیبا برقرارسازد.باخوش قلبی و خوش زبانی آن ها را با روح خودهمگام و همآواکند.میتوانید از پولش عاشقانه به نیازمندان ببخشدوآنهاراجذب کند.اولین کار ها را نکرده و خطاکرده .خطایی بزرگ و غیرقابل جبران.او اینجا ابزار مهرورزی ندارد.روحیست مجردوتنهاکه نمیتواندباارواح دیگر ارتباط برقرارکند،گرچه ...اگرهم میتوانست با دیگران ملاقات داشته با شد فایده ای نداشت چون اینجا هیچکس محتاج خوراک و پوشاک و پول نیست.

مظهرلحظاتی سکوت کرد وبه چهره ام خیره شدتاتاثیرکلامش رادر صورتم ببیندسپس ادامه داد: اگر در اینجا کسی چیزی دارد از زمین دارد واگرهم ندارد،دیگرهرگز نخواهدتوانست بدستش آورد.بودن در روی زمین نعمت بزرگیست که خیلیها قدرش را نمیدانند نادر!

ومن باخوداندیشیدم:چقدر ترسناک است این دنیای دیگر.مظهرکه فکرم راخوانده بود گفت:چرا ترسناک است؟ مگر پیامبران ،ائمه،عرفا و صالحین بارهاوبارهاانسانهارا به نیکی کردن و مهرورزی به موجودات عالم سفارش نکردند؟ چرا اکثریت مردم گوش شنوانداشتند؟میبینی؟این حسرت خوران،این پشیمانان گریان همان غافلانند.قانون حاکم بر عالم هستی را چه کسی هست که نداند؟

گفتم: قبول دارم که غفلت و جهل باعث این عقوبتهای شوم است ولی آیا نباید راه جبران و بازگشتی هم باشد؟

مظهرجواب داد:نیست.به خدا نیست...پیامبران بار ها این حقیقت تلخ را یادآوری کردند.هشداردادندکه حواسمان باشدتا در چنین مخمصه ای گرفتارنشویم.

پرسیدم:خداوندارحم الراحمین است پس چرا در این موارد به داد بندگانش نمیرسد؟

مظهرجواب داد:این یک قانون است و مغایرتی با ارحم الراحمین بودن خداوندندارد.آدمی که به فردیت خودبیش از کلیت هستی اهمیت میدهدودرنتیجه وجودمادی خودرابیشترازوجودملکوتی کائنات دوست دارد و دراین مسیراشتباه پیش میرود،ثمره تلاشش را میبیند و تنها میماند.زیرا برای اتصال به کل تلاش نکرده بلکه  حیات زمینیش را برای هرچه بیشترجداماندن خوداز کلیت هستی صرف کرده است.عالم هستی از اراده موجوداتش تاثیرمیگیردووضعیت کنونی ماماحصل اراده خودمان است.قانونمندی جهان هستی یکی از تجلیات عدالت خداست.

            ۳-( رسوب پلیدیها )

اینبار کمی در نوشتن سست شده بودم چون در این که کسی نامه هایم رابخواند تردید داشتم ولی مظهرتشویقم کردوگفت: بنویس نادر.مطمئن باش کسانی هستند که این نامه ها را میخوانند.هرآنچه یادگرفته ای توضیح بده.اینجااستعدادو ذوق کتابت بدردهمه آدمهامیخورد.نمیخواهی برای کورها بینائی به ارمغان بیاوری؟...این سئوال آخررا طوری از من پرسید انگار که داردبمن تکلیف میکند و میفهماند که وظیفه ای دارم و بایدانجامش دهم.

شاید خنده دارباشد ،من دست ندارم!حتما میپرسید :پس چگونه قادر به نوشتن هستم؟...من با ذهن و اراده ام مینویسم .اگربخواهم برایتان ساده اش کنم اینگونه است که با فکرکردن به کلمات ،آنها را روی لوحی منقوش میکنم ولی نمیدانم نوشته هایم چطور بدست شمامیرسد.فقط میدانم که میرسد اما پروسه ی رسیدنش را نمیدانم.مظهرمیگوید:مهم رسیدن است بگذار آن نیروئی که میرساندش کارش را بکند و توضیحی بتو ندهد زیرا احتمالا برایت غیرقابل درک خواهد بود.بله...افکارم به نوشته تبدیل میشوند.اینجا خیلی از افکارحتی به جسم مبدل میشوند.امری که گاهی لذتبخش است و گاهی هولناک.

شخصی را میشناسم بنام صائب.او فردیست منفی باف،شکاک وزشت نگر.مدتهای مدیدیست که اسیراین افکارزست است که همگی از اوهام او سرچشمه میگیرند.سیصدسال از هجرتش میگذرد واو هنوز اسیراست.

پای صحبت مظهرنشستم که درباره صائب بیشتر بدانم.مظهرمیگوید:صائب درسرزمین قبلی وپیش از مهاجرتش،همیشه به زشتیها وبدیها می اندیشیده و کلا آدم بدبینی بوده است.دلیلش هم حوادثی بوده که برای او اتفاق می افتاده و همواره حس زشت بینی را در وی تقویت میکرده است وعاقبت به مرحله ای رسیده که تشکیک مدام و بدبینی مفرط ملکه ذهنش شده است .کاش آنقدر عقلانیت میداشت که ذهن بیمارش رااصلاح کند و خودرا به آرامش روحی برساند ولی نتوانست این کارراانجام دهد و آن ویژگیهای زشت را باخود به اینجاآورد و تاکنون که سیصد سال از مهاجرتش میگذرد او اسیر این پلیدیهاست.پرسیدم: واضحتر توضیح بده ،میخواهم بدانم این چه اسارتیست؟ مظهر کمی اندیشید و جوابداد:صائب نمیتوانست به لطافت و زیبائی یک گل فکر کند .نمیتوانست زلالی یک نهر پرآب را بفهمد واز آن لذت ببرد.آدمها را هیولاهایی میدید که هر لحظه میخواهند او را بدرند.ددسرزمین قبلی ارتباطاتش را با همه انسانها محدود کرد که مبادا گزندی به او برسانند.بااینکه خیلی اوقات از میان زیبائیهای سرزمینش عبور میکرد ولی چون ذهنش در گیر بدبینی و پلیدی بود هرگز آن خوبیها را نمیدید.اندیشه های زست هرگز رهایش نکردند ...یابهتربگویم اوهرگز اندیشه های بدرا رهانکرد.هر انسانی را که میدید ابتدا بدیهایش را بخاطر میآورد واز خوبیها چیزی به خاطرش نمیآمد.همیشه به این میاندیشید که مثلا برادرش چرا به او بی احترامی کرده یا حقی از او ضایع کرده،رفیق نامردش چرابه ناموسس چشم طمع داشته .فرزندش چرا منتظر مرگ اوست تا مالش را تصاحب کند وهزاران چرا و امای نومیدکننده دیگر.حالا وضعیت بدتر شده نادر جان .اینجا افکار و اذهان پویاترند.به دلیل اینکه افکار پلید ملکه ذهن صائب شده اند هرروز کتک میخورد و به او توهین میشود وناموسش مورد هتک حرمت قرارمیگیرد.حتی به قتل میرسد و هراتفاق ناگواری که به ذهنش خطور میکند عینا و فورا برایش به حقیقت میپیوندد.صائب اسیر اوهام خودشده و راه باز گشتی ندارد چون با ذهن خودش تنهاست ، ارتباطش با سایر اذهان قطع شده است و مجالی ندارد که ذهن و ادراکش را باز نگری و اصلاح کند .قبلا هم بتو گفتم نادر جان؛دراین سرزمین تو فقط چیزی را داری که از سرزمین قبلی بخود آورده ای و اینجا هیچ چیز جدیدی را ننیتوانی صاحب شوی.صائب  افسوس میخورد و عذاب میکشد چون بینش و نگرشش شکل غائی خودرا گرفته است وراهی برای بازنگری وجودندارد.

مظهر پس از اتمام حرفهایش در باره صائب نگون بخت قدری سکوت کرد و سپس ادامه داد:نادرجان برای ذهن زیبا مرگ ،شکست و کل چیزهایی که شایدبظاهر بد هستند به به زیبائی و خوبی ختم میشوند.برایش زیبایی انتهای هر راهیست .هر حادثه ای برای اذهان انسانهای مختلف پایانهایی متفاوت رقم میزند.انسان بداندیش به قعر منجلاب متعفن پلیدی فرو میرود و انسان خوش ذات و زیبااندیش به گلستانی پرطراوت و سرشار از انرژی پاک میرسد.این است روش ثابت و همیشگی کائنات برای آدمها.

 

 



تعداد بازدید از این مطلب: 192
موضوعات مرتبط: مقالات مدیر سایت , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

دو شنبه 16 بهمن 1396 ساعت : 8:21 قبل از ظهر | نویسنده : م.م
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








اطلاعات کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



آخرین مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
درباره ما
تقدیم به عزیز سفرکرده ام (فاطمه) .گرچه ناگهان مراتنها گذاشتی ولی به دیداردوباره ات امیدوارم،درلحظه موعودی که ناگهان میآید. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- د رقرونی هم دور وهم نه چندان دور( ایران )باوجود نشیب و فراز های تاریخی بسیارش در بازه های زمانی مکرر،همواره ابرقدرتی احیا شونده و دارای پتانسیل و استعدادبالا برای سیادت برجهان بود .کشورما نه تنها از نقطه نظرقابلیتهای علمی و فرهنگی ،هنری ،ادبی و قدرت نظامی یکی از چندتمدن انگشت شماری بود که حرف اول را دردنیاهای شناخته شده ی آن زمانها میزد، بلکه در دوره هائی طلائی و باشکوه ،قطب معنوی و پرجلال و جبروت جهان اسلام نیز بشمار میرفت . در عصر جدید که قدرت رسانه بمراتب کارآمد تر از قدرت نظامیست باید قابلیتهای بالقوه و اثبات شده ایرانی مسلمان را برای ایجاد رسانه تعالی بخش،درست و کارآمدبه همه یادآوری نمودتا اراده ای عظیم درهنرمندان ما پدید آید درجهت ایجاد (سینمای متعالی)و پدیدآوردن رقیبی متفاوت و معناگرا برای سینمای پوچ ،فاسد و مضمحل غرب و شرق نسیان زده و بالاخص " غول هالیوود"که برکل جهان سیطره یافته است.شاید بپرسید چرا سینما؟...جواب این است : سینما تاثیر بخش ترین رسانه در عالم است و باآن میتوان وجود معنوی انسانها را تعالی دادویا تخریب کرد...و متاسفانه تخریب کاریست که در حال حاضر این رسانه با عمده محصولات خودبه آن همت گماشته است و تک و توک محصولات تعالی بخش آن همیشه در سایه قراردارندو بخوبی دیده نمیشوند چون جذابیت عام ندارندو قادر به رقابت با موج خشونت و برهنه نمایی موجودنیستند. دادن جذابیت و عناصر لذت بخش نوین و امتحان نشده بدون عوامل گناه آلود به محصولات تصویری بگونه ای که بتواند بالذات ناشی از محصولات سخیف و ضد اخلاقی رقابت نماید کاریست بس پیچیده که نیازمند فعالیت خالصانه مغزهای متفکر ومبتکراست و من فکر میکنم این مهم فقط از عهده هنرمندان و متفکران ایرانی برخواهد آمد و شاید روزی که من نباشم محقق گردد...شاید
منو اصلی
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 74
بازدید دیروز : 106
بازدید هفته : 180
بازدید ماه : 9461
بازدید کل : 728830
تعداد مطالب : 193
تعداد نظرات : 69
تعداد آنلاین : 1



آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 193
:: کل نظرات : 69

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 21

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 74
:: باردید دیروز : 106
:: بازدید هفته : 180
:: بازدید ماه : 9461
:: بازدید سال : 88311
:: بازدید کلی : 728830
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان CINTELROM و آدرس cintelrom.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.